آوازگل سنگ
کاش خداوند سه چیز را نیافریده بود:عشق و غرور و دروغ.زیرا اگر عشق نبود انسان به خاطر غرورش دروغ نمیگفت
ببخشید دیر آپ کردم این روزا اصلا حوصله ندارم خودمم نمیدونم چمه قصر ماتم ای اقاقی های وحشی که بی هیچ لبخندی در کنار کلبه ی تاریک من پا گرفته اید. ای واژه های تلخ تنهایی ای عابران خسته ی سرنوشت ای ورق های پاره شده در غبار سهمگین آیا کسی مرا در خاطرات اشکهایش میشناسد؟ آیا عابران کوچه ی غم فقط برای یک لحظه کنار پنجره ی رازهایم می نشینند تا قصه ی ملکه ی قصر ماتم را بازگویم؟ با شمایم ای آدمهای شیشه ای! من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام ای کوچه های گلی رویا آیا گامهای دیروز کودکی ام را با شادی به من باز می گردانید؟ با شمایم ای اسطوره های قصر ماتم!!!!!! نمیدونم چرا اما خسته ام از خودم اطرافم همه چی خدااااااااااااااااا آخه چرا هر عشقی میذاری جلوم یه جوری ازم میگیریش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از تابستون و تعطیلیاشو بیکاریاشو گرماش خسته شدم با اینکه کلاس میرم اما دلم واسه پاییز تنگ شده واسه دانشگاه واسه دوستام اما میترسم خیلی توی این مدت با خودم کلنجار رفتم که قوی باشم اما هر چی به دانشگاه نزدیکتر میشیم سست تر میشم ترسم بیشتر میشه به خودم قول دادم نذارم دیگه عشقی به دلم راه پیدا کنه اما هیشکی نمیدونه که دارم داغون میشم میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات میکرد بهت چی گفت؟
جایی که داری میری مردمی داره که میشکننت نکنه غصه بخوری من
همه جا باهاتم.تو تنها نیستی.
توی کوله بارت عشق میذارم که بگذری.
قلب میذارم که جا بدی.
اشک میدم که همراهیت کنه.
و مرگ که بدونی بر میگردی پیشم. فرا رسیدن ماه زولبیا و بامیه بی خوابی شبانه گرسنگی روزانه روزشماری ماهانه پرخوری سحرانه افطاری شاهانه و توقع آمرزش سالانه مبارک. متن (١) روزی که به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین افکند که تا آخر عمر با من خواهد ماند.گفتم کیستی؟گفت غم. خیال میکردم غم نام عروسکی است که می توان با آن بازی کرد ولی حالا فهمیدم که خود عروسکی هستم بازیچه ی دست غم. متن(٢) همه ی ما با اراده به دنیا می آییم با حیرت زندگی می کنیم
و با حسرت می میریم این است مفهوم زندگی کردن پس هرگز به خاطر غم هایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شنونده ی آوای غمگین دلت باشد. برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش. سلاممممممممممممممممممممم من از اینکه این مطالبو گذاشتم هیچ قصدی نداشتم و می دونم که شما آقایونم حسابی درس می خونین بر منکرش لعنت جای همتون خالی مشهد خیلی خوش گذشت اونم به منی که بار اولم بود میرفتم انشاالله که هر کسی مثل من تا حالا نرفته زودتر بره خوابـگاه دخــتـران ( شب )
دلم واسه داداشام خیلی تنگ شده تا 7سال دیگه نمیتونن بیان ایران اما اونجا خیلی راضین خب منم خوشحالم که اونا خوشحالن
2هفته مونده تا دانشگاه اما مثل هر ترم خوشحال نیستم از طرفی خیلی دوست دارم دوباره با درس خوندن خودمو سرگرم کنم اما دیگه شوق و ذوق دانشگاهو هم ندارم
همه چی دارم مشکلاتمم توی خونه از وقتی داداشام رفتن حل شده آرامش دارم از هیچ نظری هم کمبود ندارم اما یه چیزیمه کل کاری که در روز میکنم پای کامپیوتر بازی کردن و خوندن رمان های عشقیه و افسوس خوردن به اینکه چرا این عشقا همش مال داستاناس چرا یه واقعیشو نمیشه توی این دنیا پیدا کرد
واقعا چرا
چرا در حالی که همه چی دارم احساس میکنم هیچی ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟

3ماه ندیدمش الانم دیگه نمیخوام ببینمش اما به خاطر دانشگاه.....یه کم دلم تنگ شده اما عاشقش نیستم دیگه اما بازم دلم بیجا میکنه 





فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا آفریدی؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد.
فقط ما دخترا در عجبیم که بعضی از آقا پسرا که میان دانشگاه کیف که هیچی حتی یه کاغذ یا خودکارم نمیارن
و آخرشم نمره خوبی میگیرن این پسرا چند دسته هستن :یا خیلی با استعدادن که خداییش اکثرا اینجورین و من از این موضوع مطمئنم یا امدادای الهی سر جلسه خیلی بهشون کمک می کنه یا قبل و بعد از امتحان حسابی مخ استاد بیچاررو زدن که این موردم من زیاد دیدم
در هر صورت فقط قصدم یه کم شاد بودن بود و نظر همه دوستان واسم محترمه و اگر کسیو ناراحت کردم معذرت میخوام
سکـانس اول: (دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)
شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!
لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟
لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)
شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟
لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!
شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.
لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!
(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!
فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!
شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.
فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.
(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)
خوابــگاه پســران (شـب)
سکــانـس دوم: (در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)
میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.
مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.
میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.
مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!
میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!
آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...
مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!
در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)
میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!
رضــا: پرسپولیس همین الان دومیشم خورد!!!
مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه..... .!!!
و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند

